سه یادداشت در روز تولد
يادداشت امروز خيلي طولانيه، اما خواهش ميكنم همهش رو بخونيد
دنياي آدمها
نميدونم چند وقت بود كه اونجا بوديم. همهمون دور تا دور اتاق نشسته و منتظر بوديم كه پنجره كوچيك آهني باز بشه و اسممون رو صدا كنن. هر روز يه فرشته اون روزن نجات رو باز ميكرد و اسم كساني رو كه قرار بود برن، با صداي بلند ميخوند. اون موقع بود كه همهمه و شلوغي شروع مي شد و رفتنيها از بقيه حلال بودي ميطلبيدن و مي رفتن. و باز هم ما ميمونديم چشم انتظار يه روز ديگه و يه اميد ديگه. تا يه روز كه فرشته داشت اسمها رو ميخوند، نام آشنايي رو شنيدم. آره. اسم خودم بود. خوشحال شدم و تندي از جام بلند شدم و از همه هماتاقيهام خداحافظي كردم و بيرون اومدم. عده زيادي نبوديم، همهمون رو به خط كردن و راه افتاديم بريم كه دوباره صدايي، اسمم رو صدا كرد. من رو از بقيه جدا كردن و به اتاق كوچكتري بردن. اتاقي كه در و ديوارش به رنگ سياه و نارنجي بود. نارنجي خيلي پر رنگ كه به قرمز بزنه. من رو اونجا گذاشتن و رفتن. من تنها مونده بودم. نميدونم چقدر گذشت تا اينكه در، با صدايي لرزون باز شد و خدا وارد اتاق شد. يه كم به من نگاه كرد و بدون گفتن حرفي روي يه صندلي نشست و من هم روبروش واستادم. خدا گفت: قراره كه بري، اما ميدوني كجا ؟ گفتم آره، قراره برم تو دنياي آدمها. گفت: ميدوني اونجا چه جوريه؟ گفتم: نه. گفت: من رو دوست داري؟ گفتم: خيلي. گفت: من هم تو رو دوست دارم، يعني همه چيزهايي رو كه آفريدم دوست دارم. اون وقت دستش رو دراز كرد و روي قلبم گذاشت. گرمم شد. اما گرماش لذتبخش نبود. ناراحت شدم. داشتم ميسوختم. خدا، دستش رو رو قلبم فشار ميداد و لبخند ميزد و من زجر ميكشيدم. پوست بدنم به رنگ در و ديوار اون اتاق شده بود و خدا همچنان به كارش ادامه ميداد. ديگه نتونستم تحمل كنم. دستم رو دراز كردم تا دست خدا رو از رو قلبم بردارم. همين كه دستش رو گرفتم، درد و ناراحتيم از بين رفت و به جاش حس خوبي جايگزين شد. خدا لبخندي زد و گفت: دردناك بود؟ گفتم آره، چرا اين كار رو كردي؟ مگه دوستم نداري؟ گفت: چرا، اما قراره بري تو دنياي آدمها. قراره اونجا تنهايي بكشي. قراره يه عالمه از اين دردها رو تحمل كني. قراره بري تو دنياي آدمها و داغ ببيني. اين همه مدت تنها توي اين اتاق نگهت داشتم تا عادت كني به بيكسي، خواستم بدوني داغ ديدن چه طعمي داره و تو همچين مواقعي، بايد چيكار كني تا درد و ناراحتيت از بين بره. اونوقت دستش رو رو سرم كشيد و گفت: برو، مواظب خودت باش، من رو هم فراموش نكن … و من از يه دهليز بزرگ گذشتم و پا به دنياي آدمها گذاشتم. درست 23 سال قبل تو همچين روزي …
من ماندهام تنهاي تنها ...
زندگيم رو خيلي دوست دارم. برام مثل يه كتاب ميمونه كه فصل اولش ميلاد و فصل آخرش مرگه. كتابي كه بعضي صفحاتش رنگي و بعضيهاشون سياه و سفيدن. كتابي كه از خوندنش لذت ميبرم، هرچند كه فصلهاي تلخ و ناخوشايند زياد داره. دوران كودكي و نوجوونيم چيزي براي تعريف كردن نداره. تا جايي كه يادم مياد اين دوران براي من همراه بود با قهر و آشتيهاي خانوداگي و خرد شدن غرورم جلوي هم سن و سالهام. دوستهاي كمي داشتم و هميشه از لذت بازي كردن با همون تعداد اندك هم محروم بودم. اما هر چي بود گذشت و فقط خاطراتش موند. بد و خوب. زشت و زيبا. تلخ و شيرين. طولاني و كوتاه. وقتي پا به دوران جووني گذاشتم، حادثهاي پيش اومد كه منجر به جدايي براي هميشه شد. جدايي يه خانواده از هم. از اون به بعد فهميدم كه تنهايي و غربت يعني چي و كمكم مزه سختي زندگي زير دندونم اومد. سختيهايي كه روز به روز بيشتر ميشدن و من راه مبارزه با اونها رو نميدونستم و ميرفت كه زير فشار همه اون سختيها له بشم، تا اينكه يه روز چشم باز كردم و خودم رو عاشق ديدم. عاشق دختري ماهرو. دختري نجيب و محجوب. دختري دلنشين و دلربا. دختري دوستداشتني و خواستني. و اون دختر بود كه بسان فرشته نجات، راه مقابله با مشكلات رو يادم داد. اون دختر بود كه شد راهنماي من تو جاده پر پيچ و خم زندگي. اون دختر شد همراه و هم صحبت من تو شبهاي سياه و ظلماني. اون دختر شد همدم من. اون دختر شد يار من. خيلي خوش ميگذشت. خيلي خوش بوديم. خيلي همديگه رو دوست داشتيم. عاشق همديگه بوديم. اين كه ميگن: « براي ديگري زندگي كردن » رو واقعا حس و تحربه ميكرديم. هر كدوم زندگي ميكرد به خاطر اون يكي. اگه يه روز صداي هم رو نمي شنيديم، روزمون روز نميشد و دمق و كسل بوديم. اگه يه كدوممون تب ميكرد، اون يكي ميمرد تا يارش خوب بشه. خيلي جاها با همديگه ميرفتيم، از پيادهروي تو كوچه و پسكوچهها بگير تا مسافرت. خيلي وقتها اونقدر بهمون خوش ميگذشت كه متوجه گذشت زمان نميشديم. حرفهاش خيلي قشنگ بود برام. خيلي مهربون بود. خيلي خوب بود اون روزها. ميگفتيم، ميخنديديم، اشك ميريختيم، ميبوسيديم، ميرقصيديم، ميخونديم، قهر ميكرديم، آشتي ميكرديم. اونقدر از با هم بودن راضي بوديم كه عهد بستيم براي هميشه يار هم باشيم. هيچوقت يادم نميره اون روزي رو كه براي همديگه انگشتر خريديم. يادش به خير. چه فصل قشنگي بود. زندگي برام شده بود مثل يه رؤيا. براي هر كاري يه بهونه قشنگ داشتم. حتي براي نوشتن. زندگيم شده بود مثل قصههاي تو كتابها. تا اينكه يه روز گرماي دست خدا رو روي قلبم حس كردم. اون روز عاشورا، موقع خداحافظي فكرش رو هم نميكردم كه ديگه نميبينمش. فكرش رو هم نميكردم كه ديگه پيشم برنميگرده. فكرش رو هم نمي كردم كه ميره و ديگه نمياد. اما اينطور شد. يارم رفت. اونم چه رفتني. رفت و من رو تنها گذاشت. با خاطراتش، با يادش، با عشقش و با عطر دلانگيز تنش. از اون به بعد دوباره تنها شدم. تنهاي تنها. از اون به بعد خيلي آدمها توي زندگيم اومدن و رفتن، اما بازم جاي يارم خاليه. از اون به بعد بود كه ياد گرفتم دوست بدارم، اما عاشق نشم. از اون به بعد تنها دلخوشيم اين شد كه شبهاي جمعه برم رو پشت بوم و براش دعاي كميل بخونم:
«««« ... الهي و ربي من لي غيرك ... »»»»
الآن خيليها هستن كه تو زندگيم نقش دارن. خانوادهم، دوستام، همكارام، همسايههامون حتي. اونقدر زيادن كه نميتونم اسم ببرم، اما اونايي كه واقعا دوستشون دارم و نميتونم دوريشون رو تحمل كنم زياد نيستن، كمتر از انگشتهاي يه دست: بيبي، خانم ابراهيمي، فوفول، سيسي و دختر گلم كه خيلي خيلي دوستش دارم و دوريش از همه برام سختتره.
حرف آخر
هشتاد روز پيش اولين يادداشتم رو تو اين وبلاگ نوشتم. يادداشتي با عنوان « هنوز عطر تو مونده در فضاي خانه من ». اون روز خوشحال بودم از اينكه جايي رو پيدا كردم كه ميتونم خودم رو آزاد كنم و بنويسم. خوشحال بودم كه بازم ميتونم با نوشتههام دلم رو سبك كنم و روحم رو تو آسمون خيالم به پرواز دربيارم. و نوشتم و نوشتم ... و هر روز كه گذشت، دوستهاي جديدي پيدا كردم. دوستهايي كه نه من رو ديدن و نه من ديدمشون، اما انگار سالهاست كه مي شناسمشون. دوستهايي كه از خوندن نوشتههاشون لذت ميبرم و دلم براشون تنگ ميشه. امروز 22 اسفند، بيست و چهارمين سالروز تولد منه. دوست دارم تو اين روز (كه براي من روز بزرگيه) چند كلمه با مخاطباي وبلاگم صحبت كنم و چند تا موضوع رو توضيح بدم:
1_ انتخاب اسم مجهول، نه به خاطر گمنام بودن و كلاس گذاشتن، بلكه به خاطر اين بود كه نميدونستم به چه اسمي بايد بنويسم. من رو از ابتداي زندگيم تا حالا به اسمهاي زيادي صدا كردن. اسمهايي مثل محمد، سپهر، اوستا، داداشي، عزيزم، گلم، مشدي، آقاي عزيز، لوتي، مرتيكه، آشغال، نفهم، دلقك، نامرد و ... . اونقدر اين اسمها زيادن كه نميشه همه رو نوشت و هر كاري كردم نتونستم بهترين رو از بين اين همه انتخاب كنم و وقتي ديدم حتي براي خودم هم ناشناختهام، از عنوان مجهول استفاده كردم.
2_ خيلي از دوستان اظهار علاقه ميكردن كه با من (يا شايد درستتر باشه كه بگم با زندگي من) بيشتر آشنا بشن و از من بيشتر بدونن. از اين دوستان ميخوام يادداشت دوم امروز رو بخونن. همه سعيم رو كردم كه گفتنيها رو بنويسم و اگه بيشتر از اين خواستيد، بدونيد كه گفتني نبوده. بعضي از دوستان هم اعلام همدردي ميكردن (نميدونم با چي؟!!!) كه لازمه به اون دسته بگم كه درد من و شما و كلا درد همه آدمها با همديگه فرق ميكنه و نميشه دو نفر همدرد باشن. چون خصوصيات اخلاقي آدمها و شرايطي كه توش قرار ميگيرن با همديگه فرق ميكنه.
3_ هيچوقت نه گفتم و نه ادعا كردم كه يادداشتهام خوب و قشنگ هستن. تو اولين يادداشتم نوشته بودم كه مينويسم براي كي و براي چي و يادمه نوشته بودم كه دوست ندارم نوشتههام رو كسي بخونه. هيچوقت قصد نداشتم كه جاي كسي رو تنگ كنم، اما نميدونم به چه دليل اين وبلاگ دشمن پيدا كرد و عدهاي، بيدليل به نوشتهها و يا شايدم خود من حسادت كردن. چند نفري خواستن به اين وبلاگ، رنگ و بوي سياسي بدن كه موفق نشدن و يه نفر هم سعي كرد عطرتو رو هك كنه كه به لطف خدا نتونست به هدفش برسه. به هر حال اگر براي كسي ايجاد ناراحتي كردم و باعث رنجش خاطرش شدم ازش معذرت ميخوام. هيچوقت خودم رو بهترين ندونستم و نميدونم و مطمئنم براي خيليها نبودم، بهتر از بودمه.
زاهدي در ميان رندان بود زان ميان گفت شاهـــدي بلخـــي
گر ملولي ميان ما تُرُش منشين كه تو هم در ميان ما تلخي
4_ خيليها تو كامنتها و Email هاشون گله ميكردن كه من چرا اينقدر نااميدم. من اصلا نااميد نيستم، كه اگه بودم الآن نبودم!!! بزرگترين سرمايه من اميدم به خداست. خدايي كه مهربونه و دوستش دارم. درسته كه يه بار باهاش قهر كردم، اما اونقدر خدا بود كه منت من احمق رو كشيد تا باهاش آشتي كنم، تا مبادا از راهش خارج بشم و به سمت ديگهاي برم. اگر نوشتههام پر از غصهست، به اين دليله كه معتقدم زندگي همهش شادي و نشاط نيست. تو خيلي از وبلاگها ميتونيم مطالب شاد و سرگرمكنندهاي رو بخونيم و من از غصهها نوشتم تا ازشون غافل نشيم.
5_ چند نفر برام Email زده بودند و ازم خواسته بودن كه عكسم رو براشون بفرستم. از همهشون معذرت ميخوام، چون نميتونم همچين كاري رو بكنم، اما يكي از عكسهاي خودم رو تو اين يادداشت قرار دادم كه اميدوارم همين راضيشون كنه.
6_ از همه دوستاني كه تو اين مدت 80 روز به اين وبلاگ سر زدن و با نظراتشون راهنمائيم كردن، تشكر ميكنم. خيلي به من و نوشتههام لطف داريد و مورد محبت خودتون قرارم داديد. به خصوص از اين دوستان تشكر ويژهاي دارم:
بهرام از وبلاگ گره گم، خانواده محترم آقاي عطاران از وبلاگ داستان زندگي، بچههاي خوب كلاس اول جيم (lilo – 3pdeh – eli potter - Miss R.Z – p-shi – نيلوفر – شاقوليبابا – تارول – جهان) از وبلاگ كلاس اول جيم، مسعود از وبلاگ گريه بيصدا، آتيه از وبلاگ دنياي كوچك مــن، ساناز از وبلاگ لوح کبود و محب از وبلاگ ... (فعلا) يه بچه كنكوري. خيلي ازتون ممنونم. خيلي كمكم كرديد. نوشتههاتون هميشه قشنگه، اونقدر كه خيلي از وقتم رو صرف خوندن و لذت بردن از مطالب شما ميكنم.
7_ اين آخرين يادداشت من تو اين وبلاگه. ديگه تو اين وبلاگ نمي نويسم. با اینکه نوشتن قسمتی از وجودم شده، اما ديگه قصد نوشتن ندارم. البته فعلا. شايد يه روزي گوشه دنج ديگهاي رو براي نوشتن انتخاب كنم كه در اون صورت حتما خبرتون ميكنم. ازم نپرسيد كه چرا همچين تصميمي گرفتم، فقط همينقدر بگم كه نوشتن تو اين وبلاگ از همون اول هم درست نبود و كاري بود كه نبايد انجامش ميدادم. اما به هر حال اشتباهي بود كه رخ داد و انسان هم جايزالخطاست و من هم تاوان اشتباهم رو به اندازه كافي دادم.
همين. ديگه حرفي براي گفتن ندارم. هر كسي كه فكر ميكنه نوشتههاي اين وبلاگ به شخصيتش توهين كرده، من رو ببخشه و حلالم كنه. اميدوارم همهتون خوب و موفق و پيروز باشيد و گل خنده هميشه رو لباتون باشه.
پاينده باشيد.

* لطفا دوستاني كه از نزديك من رو ميشناسن، راجع به اين يادداشت حرفي با من نزنن. ممنونم.
