تبليغاتX
عطر تو - مرو ای دوست ...

عطر تو

امشب ببين كه دست من عطر تو رو كم مياره ...

مرو ای دوست ...

گوشه اتاق واستادم و دارم نگاهش مي‌كنم. آرومه. يا حداقل كه ظاهرش اينطوري نشون ميده. چمدونش رو گذاشته رو تخت و داره دونه‌دونه لباس‌ها رو تا مي‌كنه و ميذاره تو چمدون. به من نگاه نمي‌كنه. اصلا انگاري من اونجا نيستم. يا شايدم وجود ندارم. سعي مي‌كنم خوب نگاهش كنم، آخه شايد ديگه نتونم ببينمش. به چشماش خيره ميشم. به چشمايي كه زيبايي خاصي داره. به چشمايي كه از روشني، مي‌درخشه. به چشمايي كه خوش‌رنگه. به چشمايي كه ديگه با مهربوني به من نگاه نمي‌كنه. كارش تموم ميشه. همه‌چيز حاضره. چمدونش رو بر مي‌داره و به طرف من مياد. به طرف من كه نه. به طرف در. از كنارم بي‌تفاوت عبور مي‌كنه. من رو نمي‌بينه؟ به در ميرسه. آروم ميگم: نرو. تو رو خدا بمون. تو رو خدا تنهام نذار. تو كه مي‌دوني. اگه تو نباشي من مي‌ميرم. اگه نباشي نمي‌تونم زندگي كنم. نرو. قول ميدم همه چيز درست بشه. نرو ... صدام مي‌لرزه. اشك پهناي صورتم رو خيس كرده. ديگه نمي‌تونم چيزي بگم. واستاده دم در. چمدونش هنوزم تو دستشه. سرش رو برمي‌گردونه. چشماش رو تو چشمام قفل مي‌كنه. چشمايي كه بي‌روح شده. چشمايي كه برق شادي توشون نيست. چشمايي كه بارونيه. داره گريه مي‌كنه. ميگه: فراموشم كن ... از اتاق بيرون ميره. كنار پنجره ميام. پنجره هم خيس از بارونه. آسمون داره مي‌باره. شر و شر. داره ميره به طرف در حياط. از كنار درخت سيب رد ميشه. همون جايي كه عصرهاي تابستون حصير مي‌نداختيم و دوتايي بستني مي‌خورديم. در رو باز مي‌كنه. واميسته. خدايا! يعني مي‌خواد برگرده؟ خيلي زود جوابم رو مي‌گيرم. اون موقعي كه صداي بسته شدن در رو مي‌شنوم و حياط رو خالي از حيات مي‌بينم. رفت. راحت شد. اما من چي؟ ... خونه رو سكوت سنگيني فرا مي‌گيره. مي‌خوام از اين سكوت لعنتي فرار كنم. دكمه Play دستگاه رو مي‌زنم. صداها تو فضاي اتاق طنين‌انداز ميشه و دل من رو به اسارت گدشته‌ها مي‌بره ...

 

مرو اي دوست مرو اي دوست مرو از دست من اي يار

كه منم زنده به بوي تو به گل روي تو

مــرو اي دوست مــرو اي دوست بنشين با مــن و دل

بنشين تا برسم مگر به شب موي تو

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 18:56  توسط مجهول  |