تنهایی تمام وجودمه منو تنها بذارید
دور و برم هزار تا آدم هستن. آدمهایی فعال. آدمهایی شاد. آدمهایی انرژیک. آدمهایی عاشق زندگی. آدمهایی خدادوست. آدمهایی که دوست دارن و دوستشون دارن. آدمهایی که هر روز میبینمشون. آدمهایی که هیچوقت من رو نمیبینن. به من نگاه ميكنن اما من رو نميبينن. من رو نمیبینن، چون من وجود ندارم، من رو نمیبینن چون کوچیکتر از اونی هستم که قابل دیدن باشم، من رو نمیبینن چون ارزش دیدن ندارم. من رو نمیبینن چون تکرار شدم براشون. تکرار، تکرار، تکرار و ... . تا دیروز بین زنده یا مرده بودن خودم شک داشتم، اما از دیشب تا حالا مطمئن شدم که چی هستم و کجای دنیا سرگردونم. از دیشب یه حرفی بدجوری تو گوشم صدا میکنه:
« همه ما یه روز میمیریم، حالا یا واقعا میمیریم، یا زندهایم و جزو زندهها به حساب نمیایم ... »
از دیشب مطمئن شدم که منم یه مردهم. يه مرده متحرك. یه مرده که تو دنیای زندهها و مردهها زیادیه. یه مرده که همه اتفاقهای اطرافش رو میبینه اما دیده نمیشه. یه مرده که زندگيش پر از غم و درد بوده و حتی پس از مردن هم باید زجر بکشه. یه مرده که وقتي زنده بوده دوستش نداشتن و حتی پس از مرگش هم کسی دوستش نداره. یه مرده که نه تنها محبوب نبوده، بلکه شاید الآن مورد نفرت هم باشه. دیشب مطمئن شدم که در مورد خودم اشتباه نمیکردم. فهمیدم که خیلی با اونی که بودم فاصله گرفتم. فهمیدم با همه تلاشی که انجام دادم، هنوز آدمی نشدم که کسی دوستم داشته باشه. من یه آدم تنهام. و تنهایی جزئی از وجود من شده. فهميدم يه موجودم كه جون ميدم براي ترحم، جون ميدم براي اينكه دل آدمهاي مهربون برام بسوزه. فهميدم مثل ديوونهها مراعات حالم رو ميكنن و حتي ازم ميترسن. از دیشب منم یه ترسی تو دلم افتاده. اینکه حالا كه من تنها زندگي كردم و تنها هم مردهم، بعد از خاکسپاریم هم باید همین قدر تنها باشم؟
