تبليغاتX
عطر تو

عطر تو

امشب ببين كه دست من عطر تو رو كم مياره ...

سه یادداشت در روز تولد

يادداشت امروز خيلي طولانيه، اما خواهش مي‌كنم همه‌ش رو بخونيد

 

دنياي آدمها

نمي‌دونم چند وقت بود كه اونجا بوديم. همه‌مون دور تا دور اتاق نشسته و منتظر بوديم كه پنجره كوچيك آهني باز بشه و اسممون رو صدا كنن. هر روز يه فرشته اون روزن نجات رو باز مي‌كرد و اسم كساني رو كه قرار بود برن، با صداي بلند مي‌خوند. اون موقع بود كه همهمه و شلوغي شروع مي شد و رفتني‌ها از بقيه حلال بودي مي‌طلبيدن و مي رفتن. و باز هم ما مي‌مونديم چشم انتظار يه روز ديگه و يه اميد ديگه. تا يه روز كه فرشته داشت اسم‌ها رو مي‌خوند، نام آشنايي رو شنيدم. آره. اسم خودم بود. خوشحال شدم و تندي از جام بلند شدم و ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 5:1  توسط مجهول  | 

فولاد قلب

 امروز چهاردهم اسفند، سالروز مرگ دكتر مصدق بزرگ مرد ايران زمين است. مردي كه يك تنه در مقابل استعمارگران غارتگر، مستبدان شرق و غرب و دستگاه فاسد و نالايق حكومت وقت ايستادگي نمود و تا آنجا پيش رفت كه دست ابرقدرتها از منابع ملي كشورمان كوتاه گرديده و صنعت نفت، ملي شد. يگانه مردي كه نه از انگليس و امريكا باکی داشت و نه از دربار ايران. مصدق، اين فولاد قلبي كه تمام هم وغمش ايران و سرافرازي ايراني بود. مصدق، آزاد مردي كه ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 19:20  توسط مجهول  | 

قاب عکس

موهاش رو نوازش مي‌كنم. مثل هميشه. خودش رو چسبونده به من. سرش رو روي سينه‌م گذاشته. دستم رو دورش حلقه كردم و به خودم فشارش ميدم. آروم آروم دم گوشش نجوا مي‌كنم: عزيزم ... اميدم ... قشنگم ... خانومم ... خوشگلكم ... . خنده ريزي مي‌كنه و ميگه: همه اينا منم؟ ميگم: دوست داري باشي؟ ميگه: آرزومه كه باشم. نهايت خوشبختيه كه كنار تو باشم، كه تو بغل تو باشم، كه با تو زندگي كنم. اين بزرگترين آرزومه كه يه روزي مال هم بشيم. اين نهايت آرزومه كه خدا ما رو به هم برسونه. ميگم: مي‌رسونه؟ ميگه: ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 8:50  توسط مجهول  | 

مرو ای دوست ...

گوشه اتاق واستادم و دارم نگاهش مي‌كنم. آرومه. يا حداقل كه ظاهرش اينطوري نشون ميده. چمدونش رو گذاشته رو تخت و داره دونه‌دونه لباس‌ها رو تا مي‌كنه و ميذاره تو چمدون. به من نگاه نمي‌كنه. اصلا انگاري من اونجا نيستم. يا شايدم وجود ندارم. سعي مي‌كنم خوب نگاهش كنم، آخه شايد ديگه نتونم ببينمش. به چشماش خيره ميشم. به چشمايي كه زيبايي خاصي داره. به چشمايي كه از روشني، مي‌درخشه. به چشمايي كه خوش‌رنگه. به چشمايي كه ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 18:56  توسط مجهول  |