سختی های زندگی
اول متن زير رو بخونيد، بعد من حرفهام رو ميگم:
مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت. در بين كار گفتگوي جالبي بين او و آرايشگر در مورد خدا صورت گرفت:
آرايشگر گفت: من باور نميكنم خدا وجود داشته باشد.
مشتري پرسيد: چرا؟
ادامه مطلب
امشب ببين كه دست من عطر تو رو كم مياره ...
اول متن زير رو بخونيد، بعد من حرفهام رو ميگم:
مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت. در بين كار گفتگوي جالبي بين او و آرايشگر در مورد خدا صورت گرفت:
آرايشگر گفت: من باور نميكنم خدا وجود داشته باشد.
مشتري پرسيد: چرا؟
آرزوم اينه كه ببينمش. آرزوم اينه كه باهاش يه بار ديگه حرف بزنم. آرزوم اينه كه بازم باهاش درددل كنم، حتي اگه شده چند دقيقه كوتاه. آرزوم اينه كه دستاش رو يه بار تو ديگه تو دستام بگيرم. آرزوم اينه كه يه بار ديگه صداش كنم. آرزوم اينه كه يه بار ديگه با اون صداي دلنشينش اسمم رو صدا كنه، بگه: محممممممممممممد ... بگه: چطوَري؟ بگه: ديييييييگه بوگو. بگه: از هرجا. بگه: حالش خوبه، دلش تنگ شده ... بگه، بخنده، گوش بده ... به حرفام، به درددلهام، به غصههام. آرزوم اينه كه يه بار ديگه غمخوارم باشه. آرزوم اينه كه بازم نازش رو بكشم، بهش بگم: ...
سلام. عيد قربان رو به همه تبريك ميگم. حتي به خودم! اما امروز:
امروز روز ايثاره. روز از خودگذشتگي. امروز روز قدم برداشتن در راه خداست. امروز روز گذشتن از همه تعلقات، به خاطر خداست. امروز روزيه كه خدا بهترين بندهش رو آزمايش كرد. خدا ابراهيم رو خيلي دوست داشت. اما امتحانش كرد و ابراهيم از اين آزمون سربلند بيرون اومد. خيلي بايد عاشق بود تا دست از جون عزيز شست و به سمت معشوق رفت. ابراهيم عزيزش رو قرباني كرد تا به معشوقش نزديكتر بشه. ابراهيم نشون داد كه خيلي براي معشوقش ارزش قائله. اين مهمترين چيزيه كه ...
امروز روز شناخته. روزيه كه بايد خودم رو بشناسم. روزيه كه بايد خدا رو بشناسم. ببينم من كجا هستم و اون كجاست؟ ببينم چقدر بين من و خدايي كه ادعا مي كنم رفيقمه فاصلهست. امروز بايد بفهمم چقدر به همديگه اعتماد داريم. بايد بفهمم كه چقدر هواي هم رو داريم. امروز بايد سر از خيلي چيزها در بيارم. امروز بايد تكليف خودم رو مشخص كنم. امروز روزيه كه من بايد باهاش حرف بزنم. شبهاي قدر، هم من حرف ميزنم، هم خداي من. اما امروز فقط منم كه بايد بگم و اون شنوندهست. قول داده امروز به حرفام گوش بده. اما به يه شرط. به شرطي كه ...
خیلی سخته بی تو بودن. خیلی سخته بدون تو زندگی کردن. خیلی سخته بدون تو خندیدن. خیلی سخته تو رو نداشتن. خیلی سخته دلتنگی ... عزیزم، چند وقتی میشه که دلم بدجوری هواتو کرده. هرجا میرم ناخودآگاه یاد تو میفتم و بی اختیار اشک تو چشمام جمع میشه. از وقتی تو رفتی، دیگه نتونستم با این دنیا کنار بیام و خیلی ها رنجوندنم. خیلی ها دلم رو شکستن و بی تفاوت گذشتن. بعضی وقتها یاد بعضی حرفات میفتم و از ته دل آرزو می کنم کاش بودی و می بوسیدمت. دنیای خیلی کوچیکیه. دنیاییه که برای رسیدن به اهدافشون، آدمها رو بازیچه قرار میدن. دنیاییه که ...
بيبيم هميشه ميگه: اگه ميخواي يه نفر رو بشناسي، اجازه بده خوب حرف بزنه و خودش رو نشون بده، مطمئن باش كه پي به نهادش ميبري. قبل از اينكه پيشنهادي به من بدي، يكي دو بار مفصل با هم صحبت كرديم، هم من حرف زدم و هم تو. هم من سعي كردم خودم رو (يعني قسمتي از خودم رو كه لازم بود تو ببيني) نشون بدم و هم تو (خواسته يا ناخواسته) قسمتي از وجود خودت رو نشون دادي. از همون موقع فهميدم كه اراده و پشتكار زيادي داري و تمام تلاشت رو ميكني تا به اون چيزي كه ميخواي برسي. از همون موقع فهميدم كه فوقالعاده انرژيكي و فعال. فهميدم كه ...
از روزي كه رفت، تنها چيزي كه بهش فكر ميكردم مرگ بود. هيچ چيز ديگهاي رو نه ميديدم و نه ميفهميدم. يادش به خير. چه روزهايي بود. از صبح تا شب رو پشتبوم مينشستم و به اوج آسمون نگاه ميكردم. همهش منتظر بودم يه مرد با شنل مشكي و دستاي لاغر با انگشتهاي دراز و باريك جلوم سبز بشه و بگه: نوبت شماست، بايد بريم. هر كاري ميخواستم بكنم سعي ميكردم از خطرناكترين راه ممكن انجامش بدم تا شايد رفتنم رو سريعتر كنه. مثلا وقتي ميخواستم از خيابون رد بشم، يهو ميپريدم جلوي ماشينها، چون دوست داشتم زيرشون له بشم. يا مثلا وقتي ...
ديروز با يكي از بچهها صحبت ميكرديم. ازش پرسيدم اگه بابانوئل بودي چي تو جوراب من ميذاشتي؟ يه كم فكر كرد و گفت: صبر. از ديشب تا حالا خيلي رو اين موضوع فكر كردم. به اين كه چي باعث شده كه دوستم فكر كنه من تو زندگيم احتياج به صبر دارم؟ هر چي فكر كردم و زندگيم رو زير و رو كردم ديدم همه جا صبر كردم. همهوقت. يادمه اون موقعها كه 13 – 12 سال داشتم، هر ماه تو مدرسهمون زيارت عاشورا ميخوندن. اون بنده خدايي كه دعا رو ميخوند هميشه تاكيدش روي سجده آخر و مخصوصا فراز « اللهم الرزقني شفاعة الحسين يوم الورود » بود، اما ...
هر آدمي براي نوشتن يه بهانه داره. يكي به اين بهانه مينويسه كه ديگري بخونه، يكي براي اين مينويسه كه دلش سبك بشه، يكي براي نشون دادن استعدادش مينويسه، يكي مينويسه كه فقط نوشته باشه، يكي مينويسه كه جنجال درست كنه، يكي مينويسه تا دوستي برقرار بشه، يكي مينويسه كه از دلتنگي دربياد، يكي مينويسه كه ... . هركس يه جور نوشته رو دوست داره. يكي رسمي، يكي خودموني، يكي طنز، يكي ادبي، يكي اداري، يكي جاهلي و ... . هر كس وقتي مينويسه، دوست داره يه نفر بخونه. يكي دوست داره همسرش بخونه ...